کد خبر:8468
پ
خاطرات

زانتیا نقره ای

سایت دوشیزه از خاطره یک مراسم عروسی خیلی خوب در تالارپذیرایی هتل هما روایت میکند : قرار گذاشتیم که عروسی کنیم… همه چیز خوب پیش رفت خودم که راضی بودم. خانواده ها هم خوشحال بودند. ظهر روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردند. شستند و سشوار کشیدند. صورتم را حسابی آرایش کردند. ابروهایم را […]

سایت دوشیزه از خاطره یک مراسم عروسی خیلی خوب در تالارپذیرایی هتل هما روایت میکند :

قرار گذاشتیم که عروسی کنیم… همه چیز خوب پیش رفت خودم که راضی بودم. خانواده ها هم خوشحال بودند. ظهر روز عروسی رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردند. شستند و سشوار کشیدند. صورتم را حسابی آرایش کردند. ابروهایم را مرتب کردند. پودر زدند به صورتم و روژ گونه مالیدند. ماتیک قرمز مالیدند به لب هایم و ریمل زدند به مژه هایم. ابروها و دور چشمهایم را با مداد قهوه ای سایه انداختند. لباس عروسی را تنم کردم و تور را گذاشتند روی سرم. تورم تا سر کمرم می آمد.

رفتم سر سفره عقد نشستم. خیلی خوشگل شده بودم. عروس بودم دیگر….ئاماد هم یه تیپی زده بود گوگوری…..

عروسی تو هتل هما بود! ماشینه عروسیمون زانتیا نفره ای! ۲ میلیون تومان خرجه آرایش عروس شد!

حمید هم بلند برگشت گفت من شخصا برای داماد خیلی خوشحالم که داره وارد چنین خانواده ای میشه و این وصلت باعث افتخار ماست” و بعد با لبخندی اضافه کرد: “و به عروس خانم باید بگم برای تو هم خیلی خوشحالم و نشون دادی که آدم خوش سلیقه ای هستی که همچنین دامادی انتخاب کردی.”چفد هم بهم میاد….۱ربعی گذشت و سرو کله عاقد پیدا شد و رفتیم تو اطاق عقد. عاقد و همراهش شروع به در آوردن دفتر و دستکشون کردند. من از نگرانی و هیجان داشتم میمردم اما داماد کاملا خونسرد بود. مامان شوهر سوده هم تو اطاق عقد بود و در گوشم بشوخی گفت وقتی خواستی بعله بگی پای داماد رو لگد کن تا بدونه که همیشه حرف حرف توئه….. سومین بار که خطبه خونده شد خودمو آماده کردم که بعله رو بگم. بعد از اینکه عاقد پرسید عروس خانم وکیلم؟ مکثی کردم و تا خواستم بعله رو بگم مامان شوهر سوده گفت: عروس ما که به این سادگیها بعله نمیگه ، برای یک لحظه همه گیج و متحیر و تا حدی نگران شدند و بعد مامان شوهر سوده چشمکی به مامان زن ترانه زد و گفت عروس خوشگلمون از مادر شوهر زیر لفظی میخواد و مامان شوهر که یک سکه طلا برای اینکار آماده کرده بود پاشد و آروم سکه رو زیر زبون من گذاشت و عاقد دوباره پرسید: وکیلم؟ و من سکه رو در آوردم و درحالیکه دست داماد رو محکم تو دستم فشار میدادم گفتم : با اجازه پدر و مادر و بزرگترها بعله. بعدش عاقد خطبه رو دوباره برای داماد خوند و داماد در حین خوندن خطبه عقد دستمو آروم نوازش میکرد و وقتی که عاقد پرسید وکیلم؟ بعله رو گفت.

همه کی لی لی لی لی لی لیدست دست نقل و شکلات و سکه میریختن تو سرمون….بابا شوهر حمید و مامان شوهر سوده میرقصیدن..واییییییییییییی چه حالی داد…شی شی هم با انو قیافه نازنازش یه کروات زده بود شبیه این جنتلمن ها کناز مامان زن ترانه واستاده بود…

بعد داماد در گوش من گفت: دیدی بالاخره مال خودم شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم: نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده….حالا خودمو آآآآآآآی لوس میکردم….بعد من و داماد با هم رفتیم توی سالن مهمونی و شروع کردیم به سلام واحوالپرسی با همه….مامان نوشین ؛مامان بهاره ؛باباشوهر سجاد؛عمومجید؛دختر خاله نی نی ناز؛خاله بنفشه ؛عمو اسدی راد؛ شی شی؛ سارا جون؛ زینب جون؛ پگی جون و محمد رضا عزیز؛ زری جون ؛ عمو ناصر…بهمن عزیزبچه های تو یاهو ۳۶۰ هم اومده بودن…اون ۲ تا سعید هاو بقیه که یادم نیست…

وارد سالن که شدیم احساس میکردم توی این دنیا نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای عروس و داماد زدند و من و داماد شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. داماد جوری مسقیم تو چشمام نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود. شاید بتونم به جرات بگم که ۲ ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها…..حمید و ترانه و سوده که مرتب به خوشون میرسیدن و میرقصیدن و تعارف مهمونها میکردن…خاله زری هم اسفند دود میکرد و دور سر همه میگردوند مخصوصا اون پسرا مه اون طرفتر بودند و میرقصیدن!!!ماشالله خاله…

گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس خانم دستشوییش گرفت.حالا با اون لباس بلند دستشویی رفتن عالمی داشت ولی کاریش هم نمیشد کرد.در همین حین گروه ارکستر تصمیم گرفت که برامون آهنگ تانگو بزاره. دیگه تقریبا به سالن رسیده بودم که دیدم داماد مثل گلوله داره میدوه به طرفم با هیجان میگفت که تانگو بلد نیست برقصه و حالا باید چیکار کنه؟ منم بهش گفتم که ناراحت نباش فقط آروم کمر منو بگیر و هر کاری من کردم تو هم بکن.البته انصافا با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب و آبرومند میرقصید و از بس که داشت منو نگاه میکرد و حواسش به من بود و سعی داشت که حرکتهای منو تقلید کنه نزدیک بود بخوره به کیک عروسی. توی اون لحظات جناب فیلمبردار هم دوربین رو زوم کرده بودن روی صورت بنده و من نمیتونستم به داماد بگم که حواسش باشه که نره تو کیک. خلاصه به هر زحمتی بود و با دهن نیمه بسته حالیش کردم و این مسئله هم به خیر گذشت…..بابا حمید و عمو محمد رفتند یه ناخونک به اون کیک زدند …سوده هم اینجوری رفت” سوده رو دقت کنین این حالت بود دست حمید و گرفت گفت تا ازت غافل شم یه هنری به خرج میدی….

خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا نزدیک ساعت ۳ صبح همه مهمونا بودن..عروسی خیلی خوب برگزار شد..بعد از اینکه این مراسم تمام گشت، نوبت به مراسم عکس اندازون رسید…

منبع
دوشیزه

This site is protected by wp-copyrightpro.com