کد خبر:8059
پ
بله برون

دعوای مادر و دختر در شب بله برون

  خلاصه که من هر چی گریه و زاری کردم فایده نداشت و پنجشنبه شبی بود که خانواده ی همسرم شاد و شنگول و بی خبر از همه جا اومدن واسه صحبت های تکمیلی! من هم که مثل برج زهر مار بودم واصلا چایی که چه عرض کنم خودمم نیومدم پیششون!!! تو همون جلسه خانواده […]

 

خلاصه که من هر چی گریه و زاری کردم فایده نداشت و پنجشنبه شبی بود که خانواده ی همسرم شاد و شنگول و بی خبر از همه جا اومدن واسه صحبت های تکمیلی! من هم که مثل برج زهر مار بودم واصلا چایی که چه عرض کنم خودمم نیومدم پیششون!!! تو همون جلسه خانواده ی همسرم با قاطعیت گفتن ما از بزن و برقص بدمون میاد و توی کل مراسم از این چیزا خبری نیست!!! و جالبتر اینکه مامان من قبول کرد و من دق کردم!!!

 

 

 

 

 

و یکی دیگه از توافقات مهریه بود که ۱۱۴ سکه و یک سفر حج بود! قرار شد چند شب دیگه اونا با بزرگترهای فامیل بیان و حلقه بیارن. در این فاصله یه روز جناب همسری با خواهرش اومدن دنبال من تا با هم بریم بیرون که مثلا تو این رفت و آمدها همدیگه رو بیشتر بشناسیم و من باز هم با اجبار رفتم! (خواهر همسری سه سال از من بزرگتر و مجرد و معلم تشریف دارند) خلاصه اینکه جو بدی نبود و همسری حرف نزدن منو به پای خجالتی بودنم گذاشت و من هم فقط گوش میکردم و بغض میکردم… دلم میخواست مثل بقیه ی دوستام آزاد باشم و با دوستام برم بیرون نه با نامزدم و خواهرش، اما کسی اینو نمیفهمید…

 

یادم رفت بگم در این بین هم یه روز بعد از ظهر مادر شوهر و دختراش اومدن خونه مون و برای من چادراندازه گرفت تا ببرین چادر سفیدی که خواهر شوهر بزرگه چند ماه پیش از مکه آورده بود رو بدوزن.

خلاصه که هر چی من منتظر موندم تا یکی به من زنگ بزنه و بگه بیا بریم برات حلقه بخریم بی فایده بود و شب بله برون که شد همراه عموی بزرگ و دایی بزرگشون اومدن خونه ی ما، از بدشانسی من هم فقط عمو وسطیم تونست اونشب بیاد خونه ی ما( داشته باشید اینو که بعدآ چقدر اینو سر من زدن که هیچکدوم از فامیلات نیومده بودن بله برونت!!!) در ضمن اون شب از سر شب تا ساعت ۱۱ برق رفته بود

و منم به همین بهانه از آشپزخونه بیرون نیومدم. اما بالاخره برق اومد و من با خواهر های همسری و مادرش و مامان خودم رفتیم تو اتاق و اونا هم خیلی بی ذوق فقط حلقه ی خیلی خیلی سبک و کوچک و به قول خودشون ظریفی رو دست من کردن و مثلآ این شد مراسم بله برون!!!!!!

از فرداش هم باید میرفتیم دنبال کارهای عقد، چون اونا دوست داشتن زودتر عقد کنن و این شد دوباره باعث دعوا و جنجال و کشمکش بین من و مامانم.

 

راستی شما اگه جای من بودید چیکار میکردین؟

منبع
دوشیزه

This site is protected by wp-copyrightpro.com