کد خبر:8683
پ
تجربیات

ازدواج هم کلاسی

ازدواج یک هم‌کلاسی با یک هم‌کلاسی دیگر همهمه‌ی عجیبی توی شهر است. بوی ماه مهر از شهریور شنیدنی است. تکاپو و تلاش آدم‌ها برای خرید مدارس و آماده شدن برای بوی ماه مهر.توی این هیاهو، به کارت عروسی دوست دوران دانشگاهم فکر می‌کنم که امروز به دستم رسید. ازدواج یک هم‌کلاسی با یک هم‌کلاسی دیگر. […]

ازدواج یک هم‌کلاسی با یک هم‌کلاسی دیگر همهمه‌ی عجیبی توی شهر است. بوی ماه مهر از شهریور شنیدنی است. تکاپو و تلاش آدم‌ها برای خرید مدارس و آماده شدن برای بوی ماه مهر.
توی این هیاهو، به کارت عروسی دوست دوران دانشگاهم فکر می‌کنم که امروز به دستم رسید. ازدواج یک هم‌کلاسی با یک هم‌کلاسی دیگر. یک زوج از دو شهر مختلف با یک آسمان آبی مشترک.


از این همه هیاهو به دل پارک پناه می‌برم. پارک هم پر از آدم‌هایی است که از باقی‌مانده‌ی روزهای تابستان نهایت استفاده را می‌برند.

به گزارش سایت دوشیزه به نقل از نشریات حوزه علمیه قم؛توی پارک، اتفاقی دوتا از هم‌کلاسی‌های دوران دانشگاه را می‌بینم. حلیمه و میترا هم به عروسی دعوت هستند. راجع به آن صحبت می‌کنیم. سؤالی گوشه‌ی ذهنم، از هیاهوی خیابان تا شلوغی پارک جا خوش کرده. تصمیم می‌گیرم نظر آن‌ها را هم بدانم. از حلیمه می‌پرسم نظرش به‌عنوان یک جوان ۲۶ ساله‌ی مجرد ساکن یک شهر بزرگ، راجع به ازدواج با غیرهم‌شهری چیست؟
می‌گوید: «من مخالفم. به‌جز دوری و فاصله‌ای که وجود داره، تضاد‌های فرهنگی مابین زوجین، می‌تونه مشکل‌آفرین باشه. فرهنگ یک شهر کوچیک با یه شهر بزرگ مثل تهران یا هر شهر بزرگ دیگه زمین تا آسمون فرق داره.»
البته با وجود دانشگاه‌ها و نزدیک شدن فرهنگ‌ها به هم، عیب این وصلت‌ها کم‌تر شده؛ ولی در کل نکات منفی‌اش بیش‌تر از مثبتش هست.
میترا ۲۴ ساله هم با حلیمه موافق است؛ اما با این نظر که: «به نظرم این تفاوت فرهنگ، بستگی به فاصله‌ی جغرافیایی دارد؛ مثلاً دو نفر از یک استان طبیعتاً کم‌تر مشکل دارند به نسبت کسانی که از دو استان متفاوت هستند. با توجه به تقسیم‌بندی جنوب، شمال، شرق و غرب هم این تفاوت لحاظ می‌شود. مثلاً اکثر استان‌های جنوبی فرهنگ شبیه به هم دارند و استان‌های شمالی و همان‌طور غربی.»
قدم‌زنان که می‌رویم، یکی از دوستان میترا را می‌بینیم که به هم‌راه خواهرش به پارک آمده است. میترا از بحث قبلی ما برای او هم صحبت می‌کند، از عروسی هم‌کلاسی مشترک‌مان تا بحث ازدواج با غیرهم‌شهری. نظر بهناز را هم راجع به این موضوع جویا می‌شویم. بهناز ۲۸ ساله و مجرد است. او می‌گوید:
«به نظرم این مشکل‌آفرین است. شما حساب کنید آدم با دوستانش از شهر‌های دیگر، تفاوت فرهنگی دارد. دوستانی که فقط دوست آدم هستند و هم‌جنس آدم؛ اما حالا یک نفر غیرهم‌جنس که قرار باشد هم دوست آدم باشد هم شریک زندگی، تفاوت فرهنگی مشکل‌ساز‌تر می‌شود.
مثلاً من در زمان دانشجویی با پنج نفر در یک خانه‌ی دانشجویی زندگی می‌کردم. هر کدام از شهری مختلف بودیم با فرهنگ‌های مختلف؛ اما با هم‌شهری‌های‌مان بیش‌تر و بهتر کنار می‌آمدم. انگار آدم با هم‌شهری‌‌اش بیش‌تر الفت دارد؛ یک جورهایی بیش‌تر هم‌دیگر را درک می‌کنند. تازه ما زندگی دانشجویی داشتیم نه مشترک. پس طبیعتاً مشکل در زندگی مشترک بیش‌تر نمود پیدا می‌کند.»
مهرناز خواهر بهناز است که او را در پارک هم‌راهی می‌کند. او هم نظرش را برای‌مان می‌گوید: «نوع و رفتار و شخصیت هر فرد، براساس فرهنگ شهری که در آن زندگی می‌کند ساخته می‌شود و قدر مسلم تأثیر به‌سزایی دارد. گاهی ما می‌بینیم که دو هم‌شهری حالا با هر رابطه‌ای، چه دوست، چه هم‌خانه و… رفتار‌های شبیه به هم دارند و بهتر می‌‌توانند رفتار هم را درک کنند.
مثلاً من جاری‌ام از شهر دیگری است. گاهی در برخی رفتارها، منظور هم را نمی‌فهمیدیم؛ این مسئله مخصوصاً آن اوایل خیلی مشکل‌ساز بود. مثلاً ما رک و بی‌تعارف هستیم؛ اما خانواده‌ی جاری‌ام به طبع شهرشان خیلی تعارفی بودند؛ یعنی همه‌ی خانواده و اقوام‌شان همین خصوصیت را داشتند و این در برخورد با خانواده‌ها مشکل‌ساز بود. گاهی اوقات، بعضی از حرف‌ها توهین تلقی می‌شد و باعث دل‌خوری، یا مثلاً بعضی موقع‌ها، ما منظور آن‌ها را بد می‌گرفتیم و بهمان بر می‌خورد؛ ولی بعد‌ها می‌فهمیدیم از افعال معکوس استفاده کرده‌اند».
بر آن می‌شویم تا از افراد دیگری هم راجع به این موضوع سؤال کنیم و نظرشان را بپرسیم، بلکه این سؤال گوشه‌ی ذهن، جوابی عایدش شود!
به گزارش سایت دوشیزه به نقل از نشریات حوزه علمیه قم؛ آسیه ۳۴ ساله و چهار سال است که ازدواج کرده است. دو سال پیش به خاطر کار شوهرش به این شهر آمده است. خودش و شوهرش از دو شهر متفاوت هستند. با هم هم‌کلاسی بوده و در دانشگاه آشنا شده‌اند. او صحبت‌های ما را راجع به عروسی هم‌کلاسی‌مان شنیده و یاد ازدواج خودش افتاده بود. نظرش راجع به بحث‌مان را هم می‌گوید:
«اوایل ازدواج در کنار خانواده‌ی همسرم زندگی می‌کردیم؛ بعد‌ها به خاطر کار شوهرم به این شهر آمدیم. الآن دور از هر دو خانواده هستیم.
در برخی موارد با خانواده‌ی شوهرم اختلاف فرهنگی داشتیم؛ مثلاً بعضی از رفتارها برای ما عجیب بود و گاهی هم عیب و غیرمتعارف! اما برای خانواده‌ی همسرم عادی بود و به دور از هیچ‌گونه مشکلی!
برعکسش هم بود؛ برخی چیزها برای ما معمول بود و برای آن‌ها خارج از عرف! برای همین، گاهی مخصوصاً وقتی دو خانواده با هم بودند، مثلاً در مراسم یا جمع‌های خانوادگی، مشکل داشتیم.»
شیوا سی‌ساله و شش ماه است که ازدواج کرده است. با او کنار بوفه آشنا می‌شویم، او می‌گوید:
«من و همسرم از دو شهر متفاوت هستیم؛ شوهرم به خاطر کاری به شهر ما آمده بود و از این طریق آشنا شدیم. من توی جمع خانوادگی همسرم متوجه گفت‌و‌گوهای‌شان نمی‌شوم؛ چون کلاً لهجه و گویش آن‌ها را بلد نیستم؛ بنابراین، وقتی توی جمع‌ خانوادگی آن‌ها هستم احساس خوبی ندارم و خیلی منزوی می‌شوم.
به علاوه، مسئله‌ی دوری از خانواده هم هست. آدم گاهی دوست دارد با خانواده‌اش باشد. بعضی وقت‌ها یک حرف‌هایی توی دل آدم جمع می‌شود که به کسی جز مادر یا خواهر نمی‌توان گفت؛ هر قدر هم که با خانواده‌ی شوهرت خوب باشی و مثل خانواده‌ی خودت باشند.»
راضیه چهل‌ساله است و مادر یک دختر ناز هفت‌ساله. او، شمیم دختر نازش را به پارک آورده. از او هم راجع به ازدواج با غیرهم‌شهری می‌پرسم، می‌گوید: «نمی‌شه به این سؤال جواب کلی داد؛ آخه شرایط آدم‌ها متفاوت هست. من و همسرم هر دو هم‌شهری هستیم؛ اما به خاطر کار شوهرم به این شهر اومدیم. آقایون غربت را به بهای یک شغل خوب و راحت ترجیح می‌دن.
دور از خانواده و محیطی که با اون انس گرفتی، زندگی خیلی سخته؛ اگر قرار باشه بری و در شهر همسرت زندگی کنی، دور از پدر، مادر، فامیل و آشنا قطعاً به تو خیلی سخت خواهد گذشت؛ اما این یک حرف قطعی نیست. اگر شخصی که می‌خواهی باهاش ازدواج کنی از همه جهات فوق‌العاده‌ست، از نظر ایمان و اخلاق در حد قابل قبولی هست، زندگی در کنار او به همه‌ی سختی‌هاش می‌ارزه. انسان‌های بزرگ زیادی در کنار همسران صبور هجرت کرده و منشأ خیر و برکت در عالم شده‌اند. باید ببینی در مقابل این سختی، قراره چی به دست بیاری. ضمناً به روحیه‌ی تو هم بستگی داره. اگر آدم خون‌گرم و اجتماعی باشی، از اون‌هایی که زود با کسی آشنا می‌شه و انس می‌گیره، بازم راحت‌تر تحمل می‌کنی.
به هر حال، باید خوب فکر کرد و تصمیم گرفت برای فردایی که شعله‌ی علایق آتشین ازدواج فروکش می‌کند و تو می‌مانی و روزمرگی.»
***
از پارک خارج شده‌ام. آسمان صاف و آبی است. به حرف‌های راضیه فکر می‌کنم، به کارت عروسی دوستم، به آسمان! و به سؤال گوشه‌ی ذهنم. با خودم می‌گویم: «شاید مهم آسمان آبی باشد؛ اما مسئله این است که ما داریم روی زمین زندگی می‌کنیم.»

منبع
دوشیزه

This site is protected by wp-copyrightpro.com